السيد الطباطبائي
101
مجموعه رسائل ( فارسى )
است ، زيرا حد حركت : « كمال اول لما بالقوة من حيث أنّه بالقوة » بر آن منطبق مىشود به اين توضيح : كمال به معناى حصول چيزى كه رافع قوه و نقص است ، و در فلسفه ، كمال اول و كمال ثانى ، در دو مورد استعمال مىشود : مورد اول : وجود امرى كه تمام ملاك نوعيت براى چيزى است ، مانند صور نوعيه و نفوس حيوانيه كه انواع به وسيلهء آنها فعليت مىيابند ، و در اين صورت ، هر يك از صور نوعيه و نفوس نسبت به ماده و متعلق خود كمال اول ، و آثار مترشح از آن كمال ثانى خوانده مىشود . و مورد دوم ، چنانچه حركتى براى جسم به سوى غايتى فرض كنيم ، وصفى كه جسم در حالى كه هنوز در امتداد مسافت است ، به خود مىگيرد ، كمال اول براى آن است ولى نه مطلقاً چنانچه صور نوعيه و نفوس بودهاند ، بلكه كمال اول بودنش از حيث ارتباطش به غايت كه وصول به آن كمال ثانى است مىباشد كه جسم نسبت به آن هنوز بالقوه است ، بنابراين ، وصف مزبور « حركت » جهت جسم كه هنوز نسبت به وصول به كمال ثانى بالقوه است ، كمال و فعليت نخستين بودنش با اين ملاحظه است ، به خلاف صور نوعيه و نفوس كه كمال اول بودنشان به چنين لحاظ و حيثيتى مقيد نبوده است . پس جسمى كه هنوز حركت نكرده داراى دو قوه است : قوهء اصل حركت ، و قوهء وصول به غايت . با حصول حركت ، قوه اول ، فعليت مىيابد و كمال اول براى جسم حاصل مىشود ، اما كمال اول بودنش از آن حيث است كه متعلقالوجود و مرتبط به غايت است و هنوز قوه وصول جسم بدان ، باقى مىباشد ، و با وصول به غايت قوه ثانى فعليت يافته ، و كمال ثانى براى جسم حاصل مىگردد . و حاصل كندوكاو ما در اين مقاله ، آنكه ذوات جواهر جسمانى و صفات آنها بدون هيچ وقفهاى در سير و حركتند ، و خلاصهء كمال در حركت اين است كه جهان طبيعى ، حقيقتى است وحدانى كه گوهر و ذاتش در هر آن ، متبدل و سيال است ، و صفاتش در